یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روزو روزگار خوش است
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر
وجواب دو رنگی را باکمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
وبرای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم
وازآسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شده است و دوست داشتن در دریا شناکردن.
عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.
عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.
عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست.
آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد. معلم شهید دکتر شریعتی
خدایا
وقتی تنها هستم و احساس ناامیدی می کنم نگذار تا قلب دردمندم فراموش کند که تو
دعاهایش را می شنوی بمن یاد آوری کن که علیرغم تمام پیروزیها و شکستها مادامی
که به تو ایمان داشته باشم امیدواری نیز با من همراه خواهد بود نگذار تا با حماقتها و
نابخردیهایم چشمهایم کور گردد. بلکه یاریم کن تا افسوس اشتباهاتم را نخورم و آنها را
جبران کنم به من قدرت بده تا ترسهایم را بپوشانم و در آینده برای خود افسوس نخورم
خدایا تا سپیده صبح فردا خوابی آرام به من عطا کن و صبحگاهان مرا با شهامتی برای
شروع روزی دیگر و ادامه دادن راه ، از خواب بیدار کن.
به من زیستنی عطا کن ،
که در لحظه مرگ ،
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ،
حسرت نخورم .
و مردنی عطا کن ،
که بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .
بگذار تا آن را من ، خود انتخاب کنم ،
اما آن چنان که تو دوست داری .
« چگونه زیستن » را تو به من بیاموز ،
« چگونه مردن » را خود خواهم آموخت !
راه دوریست و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می كنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فكر تاریكی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نیست رنگی كه بگوید با من
اندكی صبر سحر نزدیك است
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای این شب چقدر تاریك است!
خنده ای كو كه به دل انگیزم؟
قطره ای كو كه به دریا ریزم؟
صخره ای كو كه بدان آویزم؟
مثل این است كه شب نمناك است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیك غمی غمناك است
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای این شب چقدر تاریك است!
اندكی صبر سحر نزدیك است....اولين باري كه معلم به بچه موضوع انشاء مي داد ، كلاس سوم دبستان بود. و هميشه اولين موضوع انشاء « علم بهتر است يا ثروت ؟» من كه هنوز چيزي نمي دانستم ، خوب و بد را تشخيص نمي دادم از بزرگترها كمك مي گرفتم. همه مي گفتند علم بهتر است تا ثروت. من هم مي نوشتم بدون هيچ كم و كاست. و آن را با آب و تاب فراوان مي نوشتم. بدون اينكه خود از نوشته هايم چيزي سر در بياورم. و اين موضوع انشاء بارها و بارها تا پايان دوره ابتدايي تكرار شد و من هر دفعه از علم تعريف و تمجيد مي كردم.
يادم مياد يك روز جايي نشسته بوديم ، البته در كنار پدرم. يكي از بزرگترها اين سوال از من كرد : علم بهتر است يا ثروت ( من كلاس دوم و سوم راهنمايي بودم ) و من هم همان جوابي را دادم كه در انشاء هاي خود مي نوشتم. ولي اين بار يك بزرگتر به من گفت : ثروت از علم بهتر است. من از اين اين جواب تعجب كردم. پدرم كنارم نشسته بود او جواب داد كه اينطور نيست ولي آن بزرگتر دليل و برهان آورد و من بعدها فهميدم كه به اين دليل و برهان استدلال مي گويند. اما پدرم قانع نشد و ايشان ( آن بزرگتر ) روي حرف خود بود. و من مانده بودم كه جواب پدرم بپذيرم با استدلالهاي آن بزرگتر. از آن روز سالها گذشته . و من امروز دوباره ياد آن حرف افتادم. شما چه مي گوئيد « علم بهتر است يا ثروت » .... ؟
آه چه حالتی دارد! نه به وصف میآید و نه به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصارهاش را بمکد و تفالهاش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمتها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش میزند و او به گریه میافتد و از درد فریاد میکشد، اما چه میکند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونههای خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است میافکند.
دکتر علی شریعتی
يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند
يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه
جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم
!منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و
!غمی از دنيا نداشته باشم
پوووف! منشی ناپديد ميشه
! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه
!!!مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
!نتيجه اخلاقی: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه
سلام به همه دوستان و همه كساني كه به من سر مي زنند. عيد سعيد فطر را به همگي تبريك عرض مي كنيم. اميدوارم طاعات و عبادات شما در ماه مبارك مورد قبول درگاه ايزد منان واقع شده باشد. مدتي هست كه زياد فرصت نمي كنم آپ جديد نگذاشتم و از اينكه دير به دير آپ مي زارم خودم هم دلگيرم چرا كه از وقتي كه با وبلاگم سر گرم شده ام زياد به غم و غصه فكر نمي كنم. بعضي وقتها فراموش مي كنم كه اسم وبلاگم روزهاي تنهايي هست. چون پيش از اين خيلي احساس تنهايي مي كردم اين اسمو گذاشتم و الان خيلي خوشحالم كه در اين مدت دوستان خوبي مثل شما ها الخصوص داريونا عزيز كه هميشه مرا دلگرم مي كنه و باعث ميشه كه آپ بزارم از اينجا عيد را به ايشان تبريك مي گويم و تشكر فراوان دارم.
من زياد اهل نوشتن نيستم ولي دارم سعي مي كنم كه بنويسم. زيرا نوشتن به آدم آرامش مي دهد. ولي راستش نمي دونم در مورد چه بايد بنويسم ، چه موضوعي بيشتر مورد پسند است. خوشحال مي شم كه مرا راهنمايي كنيد تا سعي كنم در آن موضوع بنويسم. مثل اينكه زياد حرف زدم تا بعد ...








